نه!
زی «همسایهها» را نادیده نمیگیرد.
زی پا به پای قصه پیش رفت نه در دنیای کتاب حتا
در دنیای واقعی.
زی فکرش را هم نمیکرد که برود جلوی میز رییس و
آن حرفها را بزند؛ بچههای پایین را که همیشه دارند پشت پیشخوان خودشان را توی
آیینه ورانداز میکند به هوش آورد که فریاد بزنند، یک جا نایستند و کمی نگاه کنند
به خودشان که دارد چه بلایی سرشان میآید!
زی از این اتاق به آن اتاق رفت؛ زی گفت و گو کرد.
زی نشست روی صندلی. صندلی که بلندتر از صندلی
معاون اداری مالی بود که رو به روی زی نشسته بود. معاون اداری مالی اصرار داشت، تعارف
کرد و خواست از ته دل که زی روی صندلی کوتاه بنشیند درست چشم در چشم معاون اما زی
قانع نشد. زی نشست روی آن صندلی بلند.
آن وقت زی شد خالد
زی شد لیلا
زی شد بیدار
زی شد پندار
...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392ساعت   توسط زی
|
اتاق
ِ تاریک!
زے در
تو گــمـ شده.
پی در پی نوشت:
LYKKE LI - I
FOLLOW RIVERS
+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1392ساعت   توسط زی
|
زی ِ
تو شدم!
زی ِ
خودم دارد کم میشود..
کم کم
هست
اما کم.
+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1392ساعت   توسط زی
|
کـیمیا
نادیا
شکــیــبــا
زهرا
مـهسا
مریم مریم مریم
فاطمه فاطمه فاطمه فاطمه فائزه عاطفه
محدثه
الــناز گلــناز مـهــناز
پریـسا بهـاره
زهرا
نگار
شـکـوفـه
نسیمـ
آرزو
فـــرشــتـــه
دوستهای خوب زی هستند.
دوستهای دوستداشتنی که از زی کوچکتر ند.
زی نمیتواند تمام انرجی و شور و حرکتشان را
در این یادداشتِ کوچک جا بدهد.
زی چقدر همهشان را دوست دارد!
همهشان که میخندند حتا همین روزها که
بسیار نگرانند..
زی حتا فکرش را هم نمی کرد که روز پایانی
اردوی نوروزی نتواند از دوستان نویَش جدا شود؛ حالا همهی لحظهها، خاطره شده و
مثل عکسهای در حال حرکت میآید روبه روی چشمهای زی.
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1392ساعت   توسط زی
|
این
جا هیچ پنجرهای رو به تو باز نیست.
رو به
رو شدن با واقعیت بهتر از رو به رو شدن با هیچ است.
پی نوشت:
هستی هنوز
حتا در نبودنت
هستی.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت   توسط زی
|
زی! حواست باشد به آن مرد که حافظهی خوبی دارد، سیگارش را در کافه، بالای سر
دخترها دود میکند و برایشان از مرگ دوستش میگوید!
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1391ساعت   توسط زی
|
دنیا از یک نظم خاص پیروی میکند.
زی اگر خیال کردهای که دچار یادگیری
مشاهدهای نمیشوی؟ یا بازداری پس گستر برایت رخ نمیدهد؟ فقط خیال کردهای.
تو هم شبیه بقیه دچار رشد تدریجی هستی؛
تدریج یقهی تو را هم گرفته؛ برای تو همان رخ میدهد که برای بقیه..
روزی گفتار خودمحورانه داشتی تا به جمع
بپیوندی؛ خودمحورانه بودی یعنی حتا یک لیوان آب را فقط از زاویه خودت میدیدی؛ و
نمیدانستی با بحران هویت چه کنی.
گرچه دلت یک جهش میخواهد در همه چیز؛ در
دنیای بینظم زندگییت در رشدی که چقدر کند و آرام و لاکپشت وارانه جلو میرود...
جهشی که تو را رها کند از آنچه در حال رخ
دادن است این قدر آرامـ.
میدانمـ که جهش میخواهی اما میگویند
همه چیز از یک نظم خاص پیروی میکند و زی، بدون شک خیلی از فرصتهایت را به خاطر
همین نظمها و تدریج وابستهاش از دست دادهای..
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت   توسط زی
|