هفت سيب

زی نویسی

زی و


زی مـــانــده است و

احمد مـحـــمود

 


و رودی که نمی‌داند حتا خودش

که دارد زی را تا کجا می‌برد؟!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1392ساعت   توسط زی  | 

پاپــیــون

نه تا این حد

نزدیک دوستان کوچکش زی باشد

زی باور نمی‌کرد

الـــنـــاز را ببیند؛

عـارفــــهـ را ببیند؛

آرزو را ببیند؛

فرشتـه را ببیند؛

لیوان آب

دست‌شویی

لیوان آب

دست‌شویی

لیوان آب

دست‌شویی

خش خش پوسته‌ی کیکـ ها

باورکن زی!

کنکور یعنی همین!

پاپــیــونِ روی کفشـ ها..

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1392ساعت   توسط زی  | 

نه! «همسایه‌ها»


نه!

زی «همسایه‌ها» را نادیده نمی‌گیرد.

زی پا به پای قصه پیش رفت نه در دنیای کتاب حتا در دنیای واقعی.

زی فکرش را هم نمی‌کرد که برود جلوی میز رییس و آن حرف‌ها را بزند؛ بچه‌های پایین را که همیشه دارند پشت پیشخوان خودشان را توی آیینه ورانداز می‌کند به هوش آورد که فریاد بزنند، یک جا نایستند و کمی نگاه کنند به خودشان که دارد چه بلایی سرشان می‌آید!

زی از این اتاق به آن اتاق رفت؛ زی گفت و گو کرد.

 

زی نشست روی صندلی. صندلی که بلندتر از صندلی معاون اداری مالی بود که رو به روی زی نشسته بود. معاون اداری مالی اصرار داشت، تعارف کرد و خواست از ته دل که زی روی صندلی کوتاه بنشیند درست چشم در چشم معاون اما زی قانع نشد. زی نشست روی آن صندلی بلند.

 

آن وقت زی شد خالد

           زی شد لیلا

           زی شد بیدار

           زی شد پندار

                ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392ساعت   توسط زی  | 

اتاق تاریکــــم!


اتاق ِ تاریک!

زے در تو گــمـ شده.



پی در پی نوشت:

LYKKE LI - I FOLLOW RIVERS

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1392ساعت   توسط زی  | 

زی ِ توامـ!

زی ِ تو شدم!

زی ِ خودم دارد کم می‌شود..

کم کم

هست اما کم.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1392ساعت   توسط زی  | 

مثل عکس‌های در حال حرکت

کـیمیا

نادیا

شکــیــبــا

زهرا

مـهسا

مریم مریم مریم

فاطمه فاطمه فاطمه فاطمه فائزه عاطفه

محدثه

الــناز گلــناز مـهــناز

پریـسا بهـاره

زهرا

نگار

شـکـوفـه

نسیمـ

آرزو

فـــرشــتـــه

دوست‌های خوب زی هستند.

دوست‌های دوست‌داشتنی که از زی کوچک‌تر ند.

زی نمی‌تواند تمام انرجی و شور و حرکتشان را در این یادداشتِ کوچک جا بدهد.

زی چقدر همه‌شان را دوست دارد!

همه‌شان که می‌خندند حتا همین روزها که بسیار نگرانند..

زی حتا فکرش را هم نمی کرد که روز پایانی اردوی نوروزی نتواند از دوستان نویَش جدا شود؛ حالا همه‌ی لحظه‌ها، خاطره شده و مثل عکس‌های در حال حرکت می‌آید روبه روی چشم‌های زی.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1392ساعت   توسط زی  | 

د یو ار

این جا هیچ پنجره‌ای رو به تو باز نیست.

رو به رو شدن با واقعیت بهتر از رو به رو شدن با هیچ است.

 

پی نوشت:

هستی هنوز

حتا در نبودنت

هستی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت   توسط زی  |